خرید بک لینک
√ از آכم هــا مـے گـذرم؛

כلــــم را گُـنـכه تـر مـے ڪنـــم…

نـاراحـت ایـטּ نیـωــﭡــم ڪـﮧ چـرا جـاכه ے رفـاقـﭡـــم

بــا مــرכم همیـشـﮧ یـڪ طـرفــﮧ اωــﭞْ…!!

مـهــــم نیـωــﭞْ اگــر همیشـﮧ یـڪ طـرفـﮧ ام…(!)

همیشـﮧ شــاכ مـے مـانـــم ڪـﮧ چیـزے ڪــم نگـذاشـﭡـﮧ ام؛

و بـﮧ خـــوכم ، رفـاقـﭡـــم و “خُــכاے خــوכم ” بـכهڪــار نیـωـﭡـــم…

برچسب: نویسنده: مهدی رضاپور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:19

چند سالی بود با هم رفیق بودیم انقدر رفیق بودیم که حتی اگر مدرسه هم تعطیل بود باید همدیگر را می دیدیم... انقدر رفیق بودیم که ساندویچ کالباس مدرسه را با هم نصف کنیم ...چند وقتی بود بینمون شکراب شده بود ...دیگر هیچ چیز مثل گذشته نبود... نه دوست بودیم نه دشمن... تا اینکه خیلی اتفاقی شنیدم به دروغ به معلممان می گوید که فلانی وقت امتحان تقلب می کند...زنگ آخر به او گفتم که حرف هایش را شنیدم... اولش قبول نکرد ولی وقتی باور کرد دعوایمان شد... بدجور دعوایمان شد... ولی من نمی خواستم دعوا کنم... او رفیقم بود... از او کتک خوردم... فقط نگاهش می کردم و او را به عقب هول می دادم... دعوا که تمام شد، وقتی به خانه رفتم، در اتاق را قفل کردم و تا شب بیرون نیامدم... رو به روی آینه ایستادم و به غرورم فکر کردم... به اینکه چرا او را نزدم... به اینکه اگر من هم او را زده بودم حالا انقدر عصبی نبودم و آرامش داشتم... به انتقام فکر کردم... آفتاب که بیرون زد کوله ام را برداشتم و رفتم به سمت مدرسه... نه برای درس... برای انتقام... تمام مدت به جای گوش کردن به درس، به انتقام فکر می کردم... مدرسه که تمام شد وقتی از کنارم رد شد لبخند زد... خونم به جوش آمد... این بار من او را زدم... زدم... وقتی به خانه رفتم تمام لحظه های رفاقتمان جلوی چشمم بود... ساندویچ های نصفه ی کالباس جلوی چشمم بود...من مانده بودم و یک بغض سنگین که

برچسب: نویسنده: مهدی رضاپور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:19

هر چقدرم ک بگیع فراموشش کردم...!عاخر یاد حرفاش میفتی بغض میکنی:)عاخر یادت میاد میگفت مال خودم میشی عاخرش:)میری اینستا پست جدیدشو میبینی میخای لایک کنی پشیمون میشی ب جاش گریه میکنی:)عاخرش یه گوشع عز کتابتو باز میکنی اسم دوتاتون با یه قلب کوچیک پیششه میبینی دیگ نمیتونی درس بخونی:]شب میخای بخابی نیس ک بت شب بخیر بگ اونوقته که نابود میشی:)یادت میاد اون شبا کع تا صب باهم چت میکردید ولی علان معلوم نیس با کی چت میکنعهر چقدرم بگی فراموشش کردی باز اتفاقی ک میبینیش دلت واس بغلشو گرفتن دستاش تنگ میشع:)با بغض از پیشش رد میشیصد بار خودتو سرزنش میکنی ک مگع چی بزاش کم گذاشتم رف:)عاخرش یاد قولاش میفتی هزار بار چتاتونو میخونیهمونایی ک هزار بار بهت قول داده بود همیشع هس:)دوباره اشکای لنتیت پایین میاد واس صدمین بار میشکنی:)دوباره میری سر نمیکت قرارتون ساعتا ب جای خالیش زل میزنی:)اگ هنوزم با فمیدن صداش دیوونه مییشیاگ هنوز دلت پر میزنه یه بار دیگ بگ عاشقتم:]اگ هنوز طاقت نداری یه دقه ناراحتیشو ببینی...!اگ هنوز نگرانش میشی عز همه حالشو میپرسینگو فراموشش کردم خب؟:) برچسبـهـ ـا : دلتنگی, اعتراف, تو, من, فاصله

برچسب: نویسنده: مهدی رضاپور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:19

حسرت میمونه تو دلت ببینی چشام خیسن
حسرت میمونه تو دلت از تو چیزی بگم
حسرت میمونه تو دلت از تو بنویسم

الان نمیشه عکسامو ببینی زار نزنی
تو تنها من اجراهای هزار نفری
تو اسمونا دنبالت بودن نه دایرکت اینستا
با خدا عهد بستم تو زول به چشام نزنی
با خدا عهد بستم ببینمت کج کنم راهمو
تو تنهایی رفیقاتم لج شدن باهات
بار خاطراتم روی اون دوشت بی حسه
خودم که عمرا صدام به گوشت میرسه
میگفتی برو ما تقدیرمون باهم نیستش
ببین تند نرو من قیافتم یادم نیستش

برچسب: نویسنده: مهدی رضاپور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:19

صفحه بندی